ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

مهد کودک

1391/12/18 16:53
1,620 بازدید
اشتراک گذاری

دختر نازم تقریبا یک ماهی هست که داری میری مهد کودک. اینجوری برات بگم که بعد از گذروندن 6 ماه مرخصی زایمان من به خاطر اینکه وقت بیشتری رو پیشت باشم و بتونم بهتر ازت مراقبت کنم، به همراه بابایی تصمیم گرفتم که  1سال مرخصی بدون حقوق بگیرم واز بودن کنارت لذت ببرم.

این یه سال با همه ی لحظات سخت و شیرینش گذشت و تاااااااااا اینکه رسیدیم به اواسط ماه بهمن و نزدیکای روز 23بهمن ، یعنی روزی که من قرار بود برگردم سر کار. بعد از اینکه از دزفول برگشتیم به خاطر اینکه قبل از رفتنم سرکار تو عادت کنی به مهد ، تو رو چند روز زودتر بردم مهد.

روز 15بهمن ماه سال 91 اولین روزی بود که تو رو بردم مهدکودک. منو و بابایی تو مسیر همش برات این شعرو میخوندیم و تشویقت میکردیم واسه مهد رفتن.

لبخندمیخوام برم جایی که مهد کودک اسمشه

برا ما بچه ها بهتر از این نمیشهلبخند

البته اینو هم بگم من خیلی از بابت تو نگران نبودم .چون میدونستم که خیلی خوب میتونی با بچه ها و مربی ها ارتباط برقرار کنی و تو مهد بهت خوش بگذره. ولی خب ازبابت نوع نگهداری تو ، تو مهد نگران بودم. که خدای ناکرده نکنه اونجا اذیت شی. نکنه باهاتون برخورد خوبی نداشته باشن. نکنه خوب بهتون نرسن و هزار فکر و خیال دیگه.....

خب بگذریم. بریم برات از عکس العملت تو اولین روز مهد تعریف کنم....

وارد مهد که شدیم تو از دیدن اون همه تاب و سرسره ذوق کردی. تا من شروع کردم به پرکردن فرم ها تو همینجور میچرخیدی و نگاه دور و برت میکردی.

مدیر مهد ،خانم محسنی گفت : به به دخترمون هم که اجتماعیه. منم گفتم ممنون و تو دلم احساس خوشحالی کردمنیشخند. بعد از اینکه کارام تموم شد ازشون خواستم که تو اون روز یکی دو ساعتی اونجا بمونی و یه ذره با محیط آشنا بشی. خلاصه مربی خودت(زهرا جون) اومد تو رو بغل کرد و بوسیدتو و بردت بالا پیش بچه ها. منم خداحافظی کردم و اومدم بیرونبای بای.

تو این فاصله من و بابای رفتیم درمانگاه که اونجا دکتر برات آزمایش (انگل) بنویسه و بعد از انجامش سلامتیت رو تایید کنه و برا مهد گواهی بده. این کار تقریبا یک ساعت طول کشید. برگشتیم مهدکودک و تو رو صدا کردن و اوردن پایین. از مربیت پرسیدم چی کار کردی. اونم گفت که خیلی خوب بودی ، اصلا غریبی نکردی، گریه نکردی و در کل خیلی خانم بودی(فدای خانم خودم بششششششششششمماچماچماچ). منم خدا رو شکر کردم. از مربیت تشکر و خداحافظی کردیم . اومدیم تو حیاط ، کلی تاب و سرسره بازی کردی و برگشتیم خونه.

روز خیلی خوبی بود. چون تو صبح زودتر از همیشه بیدار شده بودی بلافاصله بعد از برگشتنمون خونه خوابیدیخواب و منم به کارام رسیدم.

روز بعد تو رو 2ساعت اونجا گذاشتم. یه مقدار صبحانه و میوه هم برات گذاشتم که همه رو خوب خورده بودی. همینجور مدت موندنت رو اونجا بیشتر کردم تا روزی که رفتم اداره که از صبح ساعت 7 تو مهد بودی تااااااااااااااااااا ساعت 2 و 15دقیقه. اون روز خیلی سخت گذشت. همش با خودم میگفتم نکنه اذیت شی ، نکنه مدتش زیاد باشه و بهونه ی من و شیر رو بگیری. ولی هر جوری بود گذشت.

وقتی تو رو به من تحویل میدادن خیلی سرحال بودی. و این نشون میداد که خیلی بهت خوش میگذره. از مربیت که میپرسیدم میگفت که همش مشغول تاب بازی و سرگرم اسباب بازی ها هستی. با بچه ها هم رفتارت خوبه و اصلا اذیتشون نمیکنی و خیلی تعریف میداد.

الان که چند وقته داری میری خیلی راضی هستم. اونجا خیلی راحتی و اذیت نمیشی. مربیت میگه چند ساعتی یه بار منو صدا میکنی و اونم سرگرمت میکنه که فراموشت شه ولی گریه اصلا نمیکنی(آفرین دختر گلم)

برگشتنی من تو رو به زور از مهد میارم خونه. اصرار داری که تو حیاط هنوز بازی کنی. من تعجب میکنم آخه بعد از این همه ساعت بازی کردن چه جور خسته نمیشیسوال یه روزایی میذارم بازی کنی ، یه وقتایی هم سریع از تو حیاط ردت میکنم که بهونه نگیری. یه وقتایی تا تو ماشین میرسیم میگی : شیر شیر شیر....که منم همونجا میشینم و تو سیر دلت شیر میخوری. بقیه ی اوقات وقتی رسیدیم خونه شیر میخوری.

بعضی وقتا کار بدی میکنی. میدونی چی؟ تو مسیر میای بغلم و اصرار داری که پشت فرمون بشینی و منم ناگزیر بهت اجازه میدم و تا خونه یواش یواش میریم. حالا خوبه ظهره و خیلی خیابونا شلوغ نیست و من به راحتی میتونم ریحانه به بغل رانندگی کنم. با اینکه میدونم خیلی خیلی خیلی ..... خطرناکه. واسه همین دارم عادتت میدم که عقب بشینی و برا خودت بازی کنی تا برسیم.

نفس مامان، بعضی وقتا عذاب وجدان میگیرم از اینکه میذارمت مهدنگران ولی دوباره با خودم میگم اون که بهش خوش میگذره. همش سرگرمه و بازی میکنه. صبحانه و میوه و ناهارشم که به خوبی میخوره و مربی هاشونم به خوبی ازشون مراقبت میکنن پس چرا نگرانش باشم.خدا رو شاکرم که تو با این موضوع خیلی خوب کنار اومدی و اذیت نشدی. همیشه برات دعا میکنم و از خدا میخوام که محافظت باشه. الهی امینلبخند

دوسِت دارم با تمام وجود

زمانی هم که اداره هستم تمام وقت رو به تو فکر میکنم و لحظه شماری میکنم که ساعت 2 بشه و بیام دنبالت و روی ماهت رو ببینم. تو بغلم محکم بگیرمت و  بوسِت کنم و قربون صدقه ت برم و بهت بگم که چقدر دلم برات تنگ شده.

ماچتو تمام زندگی منی گل خوشبوی بهشتی منماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

✿✿الهه مامان روشا جون ✿✿
19 اسفند 91 23:20
ای جان ریحانه جونم میره مهد؟الهی بگردم.مبارک باشه عزیزم.موفق باشی.